تبليغاتX
از تمام طعم های تلخ دنیا خسته ام

می خواستم آواز کوتاهی شوم شاید

مهمان لب های تو گهگاهی شوم شاید

یک قافیه سرخورد و شعرم توی چاه افتاد

گفتم برایت کفتر چاهی شوم، شاید...

می خواستم فتحت کنم کوه خودم باشی

و فکر کردم که اگر کاهی شوم، شاید...

تنگ بلور چشم هایت پیش چشمم بود

توی دلم گفتم اگر ماهی شوم، شاید...

ابری نگاهت را گرفت اما نباریدم

حتا نشد باران دلخواهی شوم شاید

شاید به این شعر هوایی اعتمادی نیست

باید خودم جای غزل راهی شوم شاید!

در لحن آرامت مرا جا می دهی این بار؟

می خواهم آوازی که می خواهی شوم، شاید...


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 8:39 توسط نیلوفرعاکفیان |


تا سربکشد لبت مرا، چای شدم

آنقدر نفس کشیدمت نای شدم

گفتی بروم که بودنم ننگین است

من ماندم و عهد ترکمنچای شدم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:44 توسط نیلوفرعاکفیان |


شبیه جرعه ای از قهوه ی یخ کرده می مانی
که بعد از سال ها ماسیده باشد توی فنجانی
همان قدر آشنا اما همان اندازه هم مبهم
که از فنجان تو نوشیده باشم فال پنهانی
تو را نوشیده ام فنجان به فنجان و نفهمیدم
که از فنجان چندم نقش فالم شد پریشانی
نمی خواهم بماسد قهوه ی چشمت ته شعری
که مدتهاست فال شاعر آن را نمی خوانی
دلم را می شکافم دور دستانت و از اول
غزل می بافم از حالی که می دانم نمی دانی
تو فنجان نگاهت را پر از شیر و شکر کن تا
کمی شیرین شود این بیت تلخ و بغض طولانی
که می خواهم بنوشم کنج دنج کافه، فالم را
همان فالی که تو یک جرعه ی یخ کرده از آنی

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 19:5 توسط نیلوفرعاکفیان |


می گذاری لب روی دوتا فسیل
نسخه ی منسوخ یک عشق اصیل
می تکانی خاک صدها قرن را
از نگاه کولی اش بی قال و قیل
توی قشلاق تنت گم می کند
قدمت کوچیدنش را پیر ایل
با بهشت وعده ی آغوش تو
می زند بر قفل لب هایت دخیل
می وزی بر صورتی که صور توست
می رسد دنیا به آخر بی دلیل
محشر چشمت دوباره مثل قبل
شاهد طغیان ترین همزاد نیل
روی پلک بسته اش لب می شوی
بوسه ای نو بر نگاهی که فسیل...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 11:3 توسط نیلوفرعاکفیان |


دوباره قند نگاه تو را کم آورده
زنی که چای دلت را خودش دم آورده
اگرچه تلخی و سرد، از دهن نمی افتی
و از نگاه همان زن که کم هم آورده
گمان کنم تو همان سیب سبز معروفی
که عمق فاجعه را یاد آدم آورده
در اشتیاق بهشت تن تو می سوزد
زنی که سهم تو را از جهنم آورده
همان زنی که به سهم خودش شرایط را
برای هیزم دستت فراهم آورده
که گرچه شعله کشیده میان دستانت
ترحم تو برایش فقط غم آورده
و طعم تلخ لبت توی ذهن خالی او
یکی دو خاطره ی تار و مبهم آورده
یکی دو خاطره از  بند "عاشقم اما..."
که با سه تبصره و شش متمم آورده
زنی که چشم تو را سرد و تلخ دم کرده
و جای چای، برای خودش سم آورده...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 9:51 توسط نیلوفرعاکفیان |


اگر کتاب "سبک ترین مارلبروی هستی" من رو خونده باشید و اگر باهم درباره اش حرف هم زده باشیم، می دونید که این کتاب، پانزده داستان کوتاه داشت و آخرین داستان اون رو ارشاد حذف کرده بود تا کتاب مجوز بگیره. اما در حقیقت چهارده داستان این کتاب در آخرین قصه، یعنی همان که حذف شد، به هم متصل می شدند و کتاب، شکل یک داستان بلند رو به خودش می گرفت. ماجرا از این قرار بود که شخصیت های اصلی داستان های قبلی، در این داستان، دور هم جمع می شدند و ...

بنا به قولی که به بعضی از دوستان داده بودم، داستان آخر رو این جا دوباره میارم. اگر تو وبلاگ قبلی خونده بودینش، به بزرگی خودتون ببخشید.


دوره

آبان 87

 

خیلی وقت بود دور هم جمع نشده بودند. از وقتی دانشگاه تمام شده بود، هر پنج، شش ماه یک بار خانه ی یکی جمع می شدند. این اواخر شده بود یک سال یک سال و حالا هم که دوسال بیشتر بود که همدیگر را ندیده بودند.

میترا مدام با سینی شربت می رفت و می آمد. باران اسباب بازی اش را بالای گهواره ی بچه ی مریم گرفته بود و تکان می داد. صدای ونگ بچه قطع نمی شد. مریم با پا گهواره را تکان می داد و برای حرف های هدا سر. هدا هم که انگار گوش مفت گیرآورده بود، بی توجه به صدای بچه داستانش را ادامه می داد.آرام پای راستش را انداخته بود روی پای دیگر و مثل همیشه با ریتم تندی می لرزاند. خلخال پای چپ، با اینکه روی زمین بود، از شدت تکان های پای دیگر می لرزید و ریز ریز جرینگ جرینگ می کرد. بهار دیگر طاقت نیاورد و بلند گفت: بابا ناسلامتی کلی وقته از هم بی خبریم. بیاید با هم حرف بزنیم. حرف های دوتا دوتایی باشه برای تلفن!

میترا که داشت لیوان های خالی را می گذاشت توی سینی گفت: نه که تو هم خیلی اهل تلفنی! اصلا بعید می دونم شماره هامونو داشته باشی! به دردت نمی خورد که! فقط حافظه ی موبایلت رو پر کرده بود و تو هم دیلیت کردیشون تا جا برای آدم مهمات باز شه!!

هدا زد زیر خنده و گفت: ای ول! آدم مهم هم داری تو؟ از اون آبجی سیبیلوها که همیشه سرکار بودن؟ بالاخره کدومشون تونستن واسه تو مهم شن؟

بهار گفت: آدم نبودن که بخوان مهم شن! به درد همون سرکار گذاشتن می خوردن فقط. آدم مهمه هنوز داره می گرده یه اسب سفید پیدا کنه که بیاد سراغم، گیرش نمی آد! همه زدن زیر خنده.

-         به چی می خندین؟ از اول بگین منم بشنوم.

با صدای شراره همه برگشتند به سمت اتاق خواب.  آن قدر لباس عوض کردنش طول کشیده بود که همه فراموشش کرده بودند.

-         چیه؟ چرا ماتتون برده؟ جن دیدین؟

موهای بلند همیشه مشکی شراره، چنان کوتاه شده بود و شرابی که نگاه همه را خیره کرده بود. بین یقه ی باز نیم تنه ی مشکی اش، آمی تیس درشتی آویزان بود که به رنگ موهایش می آمد. روی بازوی راستش هم با همان رنگ طراحی شده بود.

-         کم از جن نداری بچه! کی خرمن گیسوتو درو کردی؟

همه نفس راحتی کشیدند و حرف بهار را ادامه دادند:

-         مبارک باشه! خیلی بهت می آد. کلی فرق کردی!

-         دماغت رو عمل می کردی این قدر تغییر نمی کردی که موهات!

-         بابا هیکل! چه جوری این جوری شدی؟ تپلیت یادمون بود قدیما... غصه خوردی یا تنهایی ساخته بهت...

هدا بقیه ی حرفش را خورد. فقط او خبر داشت از جدایی شراره و قرار هم نبود قضیه لو برود. زیر لب ببخشیدی گفت و لبش را گزید.

شراره روی صندلی کنار آرام نشست و غش غش خندید:

-         بی خیال! شتر سواری که دولا دولا نمی شه! آره بابا! تنهایی ساخته بهم اساسی! از وقتی از شر اون مرتیکه راحت شدم، دارم به خودم می رسم. یوگا و ایروبیک هم بی تاثیر نبوده البته! به اضافه ی زغال خوب!!

همه زدن زیر خنده. باران چهاردست و پا آمده بود زیر پای شراره. آرام بلندش کرد و داد بغل میترا. سینی شربت را از دست میترا گرفت و گذاشت روی میز جلوی شراره. صدای بچه ی مریم قطع شده بود، اما گهواره همچنان با پای مریم تکان می خورد. هدا خیاری که پوست کنده بود را نمک زد و گفت: خوش به حالت. من که حتا وقت نمی کنم برم حموم! چه برسه به این کارا!

-         بس که خودت رو درگیر کار کردی. به خودت میای می بینی آقا زیر سرش بلند شده و بهانه اش هم این که تو فقط به کارت اهمیت می دادی و منو نمی دیدی و از این مزخرفا... به جای این همه پول ریختن زیر پای شوهرت یه کم خودت خوش بگذرون.

هدا سعی کرد لبخند بزنه. دولا شد و پوست خیاری را که افتاده بود زمین برداشت: مردن دیگه. بالاخره آدم باید باهاشون راه بیاد. دلم نمی آد پول خودم رو از پول اون جدا کنم.

-         خری از بس! حتما هنوز هم مثل همون روزهای دانشگاه دوسش داری!

خیارها توی بشقاب ریز ریز می شدند و نمک هم همچنان می بارید روی سرشان.

-         ول کن این دلبستگی های احمقانه رو. مرد به درد سرکار گذاشتن می خوره فقط. بفهمه داری براش جون می دی، جونتو در می آره.

بهار صدای خنده اش را بلند کرد تا با شراره همراهی کنه. هدا بشقاب خیار را روی میز گذاشت و رفت تو اتاق خواب.

شراره از تو کیف سیگاری درآورد و بی توجه به چشمان گرد شده ی بقیه روشن کرد. مریم زیر لبی غرغری کرد و گهواره را برداشت و برد توی اتاق. میترا هم بلند شد و به بهانه ی باز کردن پنجره، باران را به آشپزخانه برد.

هدا از اتاق که بیرون آمد، رنگ رژش توی چشم می زد. بهار چشمکی به هدا زد و دست کرد توی کیف کوچکی که کنارش بود: ما هم یک کم خوشرنگ شیم. رژگونه اش را که زد پرت کرد طرف آرام: تو هم بزن. یه موقع مال یه کارخونه بودیم!

-         تو هنوز به شوهرت خیانت نکردی؟

دوباره همه ی نگاه ها به سمت صندلی شراره برگشت. آرام که مطمئن نبود شراره با او باشد، با صدای آرامی گفت: من؟

-         آره دیگه! شرط می بندم هنوز هم به رضا فکر می کنی!

میترا با ظرف شیرینی برگشت توی اتاق و با صدای بلند گفت: بابا میوه بخورید دیگه. اینا رو گرفتم بخورید، فاتحه هم نداره! بمونه می ریزم دور ها!

شراره رضایت نداد و دوباره از آرام پرسید: دروغ می گم؟

آرام سرش را پایین انداخته بود. بهار گفت: به تو چه فضول؟ مثلا من که هرروز به یکی فکر می کنم، آخرش قراره به کی خیانت کنم؟

آرام دوباره شروع کرده بود به لرزاندن پا. مثل همیشه لپ هایش گل انداخته بود: اتفاقا دیشب خوابش رو دیدم. 

همه با هم آه کشیدند. انگار دیشب همه خواب رضا را دیده بودند. مریم که بچه را خوابانده بود و برگشته بود به اتاق پذیرایی حرف آرام را ادامه داد: انگار هرقدر بیشتر غرق زندگی و روزمرگی شوی، بازهم نمی توانی خیلی چیزها را فراموش کنی.

بهار زد زیر خنده و گفت: نکنه تو هم؟ همون پسرعموی قدیمی که چون فکر می کرد عقدش با تو تو آسمونا بسته شده، پر زد و رفت تو آسمون؟

-         آره. هنوز هم بهش فکر می کنم. خیلی وقت ها هم خوابش رو می بینم.

-         اتفاقا بچه ات هم یه کم شبیهش درومده! خدابیامرز از اون دنیا هم ولت نمی کنه!

هیچ کس نخندید جز خود مریم: راست می گه بابا! ان قدر میاد به خوابم که وقتی بیدار می شم به محمود اشتباهی می گم مسعود! خدا روشکر قبل از این که با محمود عروسی کنم، مسعود مرد و محمود از ماجرا بی خبره! وگرنه بد جوری لو می رفتم با این خیانت های شبانه!

شراره سیگار را در پیش دستی خاموش کرد. فندک را را از روی میز برداشت و روشن کرد. شعله اش خیلی بلند بود. خیره شده بود به شعله ی فندک. هیچ کس حرف نمی زد. باران خودش را رساند به مبل شراره و با صدای بلند گفت: تبلد منه؟

همه خندیدند. شراره بلندش کرد و روی پایش نشاند: حالا فوت کن!

باران که فوت کرد، همه دست زدند. باران هم دست زد. میترا گفت: قبل از به دنیا آمدن باران فکر می کردم بچه یعنی همه ی زندگی. مطمئن بودم وقتی بچه دار بشم به هیچ کس و هیچ چیز فکر نمی کنم جز بچه. اما حالا...

بهار گفت: تو هم؟ دختر محجوب علوم پایه؟

میترا زد زیر خنده: تئوری یکی از خودتون بود که می گفتین عشق پیش آمده! خب پیش میاد دیگه!

باران گفت: منم پیشی بشم؟ میو میو...

بهار زد زیر خنده که: فعلا انگار مامان جونت پیشی ملوسه شده و میوا، عشوه نریز و بیا!!

-         نه که خیلی هم عشوه بلدم! به خدا اصلا نفهمیدم چی شد. تو اداره هم اتاقم بود. کاری به کارش نداشتم. هر روز می دیدمش و در حد سلام علیک باهاش حرف می زدم. یک هفته رفت ماموریت. صبح ها انگیزه ای برای سر کار رفتن نداشتم. نمی دونستم چه ام شده. روزی که می خواست برگرده رفتم یه مانتوی جدید خریدم! همون روز بود که فهمیدم اتفاقه اتفاق افتاده!!

صدای خنده ی همه بلند شد. لابه لای خنده ها صدای آه هم می آمد. کم کم خنده ها کمرنگ شدند و آه ها پررنگ. بوی سیگار شراره بلند شد. باران رفته بود توی اتاقش.

-         همان روزها بودکه فهمیدم باردارم. گفتم باران که بیاید، دلم را می شورد و همه چیز یادم می رود. اسمش را برای همین باران گذاشتم. اما ...

هدا با صدای آرامی خواند: آخرین برگ سفرنامه ی باران این است/ که زمین چرکین است

شراره نگاهی به ساعتش انداخت. رژگونه ی بهار را از جلوی آرام برداشت و توی آینه اش موهایش  را مرتب کرد. لپش را تو داد و  فرچه را با دقت از بالا به پایین کشید روی گونه ی برجسته شده. بعد هم روی بینی و پیشانیش را پودر زد. رژگونه را گذاشت روی میز و فندک را توی کیف برگرداند.

همه ساکت بودند. بهار پرتقال توی بشقابش را برداشت و این دست و آن دست کرد. بعد دوباره گذاشتش توی بشقاب. صدای گریه ی بچه ی مریم از اتاق بلند شد. مریم به سمت اتاق دوید.  میترا بلند شد و شروع کرد به جمع کردن بشقاب های پر از پوست میوه.

شراره  لباس پوشیده از اتاق بیرون آمد. موهای شرابیش از زیر روسری قرمز کوتاهش بیرون زده بود. کیف کوچک قرمز روی دوشش بود که با همه دست داد. میترا از آمدنش تشکر کرد و او هم از پذیرایی میترا. باران را که بوسید، از همه خداحافظی کرد. بهار تا دم در همراهیش کرد.

در که بسته شد، به جز صدای پاشنه ی کفش قرمز شراره، تنها صدای گریه ی بچه ی مریم در راهرو پیچیده بود.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 22:43 توسط نیلوفرعاکفیان |


دیر است برای با تو ماندن باید بروم، سفر بسازم

یا پای فرار از کنارت یا فرصت بال و پر بسازم

تو چشمه ولی صبور و آرام من رود همیشه در تلاطم

در تاب و تبم، نمی توانم با رخوت همسفر بسازم

هرچند در آسمان شعرم تو ماه تمام ناتمامی

من جزر و مدم که روی ساحل باید زخودم اثر بسازم

تا آخر خط تو رسیدن کار من و بی قراریم نیست

من منحنیم، نه خط ممتد! تا با توی بی خطر بسازم

پرهای پریدنم کجایند؟ دیریست که پای ماندنم نیست

یادم که نرفته پرکشیدن! باید بروم! خبر بسازم!

حالا که نمی شود من و تو سقفی به جز آسمان ببینیم

من رفتنیم... نمی توانم یک خانه ی بی ثمر بسازم

انگار رسیده آن زمان که باید ز تو دل ببرٌم و بعد 

شخصیت مرد قصه ام را یک عاشق تازه تر بسازم...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 1:39 توسط نیلوفرعاکفیان |

یعضی آدم ها خاصند؛ نمی گویم برای جامعه، اگرچه برای جامعه هم.

بعضی آدم ها خاصند؛ نمی گویم برای همه ی آدم ها، حتا اگر برای همه ی آدم ها هم.

بعضی آدم ها خاصند؛ نمی گویم برای همه ی عمر، که شاید هم برای همه ی عمر...

بعضی آدم ها برای تو خاصند. نمی خواهم غلو کنم. نمی خواهم بگویم همیشه یادت هستند و مدام داری بهشان فکر می کنی. اما...

بعضی آدم ها حتا اگر توی زندگی ات همیشگی نباشند، یک جا، یک گوشه، رد پایشان را به جا می گذارند و مسیرت را عوض می کنند. مسیر اشتباهت را. یا دست کم یادت می اندازند راه های دیگری را که فراموش کرده بودی. شاید هم اصلا نمی شناختی آن ها را...

کاری ندارم به مدرک تحصیلی...به پست کاری... به گرایش سیاسی یا هر چیز دیگر...

آقای فصیحی برای من از آن آدم هاست. دوست عزیزی که همین ردپای کمرنگش برایم غنیمت است. خدا برای خانواده ی دوست داشتنی اش حفظش کند و رد پایش را هم برای دوستان.

تولدش مبارک.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 12:39 توسط نیلوفرعاکفیان |


تنها چوب لباسی می داند
لکه های روی پیرهنت
ردپای چشمان من است

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 3:16 توسط نیلوفرعاکفیان |


ترنج چت می کند. با پدرش وقتی آن اتاق است. وقتی می خواهد برایش دلبری کند. یواشکی در گوشم می گوید نمی شود حالا من هم زن بابا بشوم؟ دو تا خانم خانه داشته باشیم؟ می پرسم شوهر خوبی است بابا؟ او توی چت برای بابایش بوس و بغل می فرستد. نیم ساعت بعد که یکی از سهام ها می افتد، بابا سرش داد می زند و اون اصلا نمی خواهد هیچ وقت ازدواج کند.
ترنج با اکانت من چت می کند. با دوست کودکی های من. همان که چند ماه پیش به من گفته فکر می کنم هیچ وقت تو را نمی شناخته ام و اسمت را هم فراموش می کنم. همان که رویای بچگی هایش اسب سفیدی بود که مرا بدزدد و بندازد پشت آن و ببرد توی یک جزیره. ترنج می گوید من ترنجم و او دعوایش می کند که چرا به وسایل مامان دست می زنی. آن هم از آن طرف دنیا. ترنج می گوید bay. دوست کودکی هایم می نویسد: bye. ترنج نمی تواند بخواند.فارسی می خواند و فینگلیش می نویسد. مخلوطی از آموزش های انگلیسی پیش دبستانی و معلوم نیست کدام الگوی آموزش حروف فارسی.ترنج تایپ می کند: chi؟ دوست سابق فکر می کند هیچ وقت ترنج را نمی شناخته و مادرش را هم. جواب نمی دهد. حتما مثل دو سال پیش که توی فیس بوک پیدایم کرده بود، باورش نمی شود نیلوفر رویاهایش بچه دارد حالا! یک ساعت بعد تحریم می شکند و پست هایم توی فیس بوک لایک می خورند!
ترنج چت می کند. با داریوش که دوست خوبش بوده وقتی مالزی بودیم. دوست من بوده وقتی رمانم را خوانده و قصه هایش را داده بخوانم. دوست خواهر بزرگم بوده وقتی بچه بودیم و رفت و آمد خانوادگی داشتیم و هم سن خواهر پنج سال بزرگترم بوده. داریوش تحویلش می گیرد حسابی. ترنج وب کم می دهد و داریوش چون سرکار است نمی تواند بگیرد. ترنج می نویسد:bay
ترنج قلکش را شکسته تا تخته سیاه دورا را بخرد. تخته سیاه 49 هزار تومانی که من نخریدم چون بچه ای که دم در تندیس نشسته بود، داشت می لرزید. کاپشن پارسال ترنج را هم ندادم بهش چون تازه بابالنگ درازی را که از سک سک درامده بود دیده بودم. جودی دوست نداشت لباس های کهنه بپوشد.
ترنج چت نمی کند. تخته سیاه را گذاشته توی اتاقش و با گچ های رنگی IKEA رویش وانت می کشد و به فارسی و انگلیسی می نویسد وانت.
زندگی پر از تناقض است.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 17:54 توسط نیلوفرعاکفیان |